تبليغاتX
دوشیزه پریم

 

 

ميرم  تا تو آروم شبها چشمات بسته شه
ديوار اتاقت از عكسم خسته شه
ميرم تا بارون منو ياد تو نندازه
ميرم يه جاي تازه
ميرم يه جاي تازه

 


ميرم با چشماي خيس و قلبي بيگناه
ميرم حتي نميندازي به من يك نگاه
هرجا ميرم اما بازم يادت ميفتم
اينو به همه گفتم
اينو به همه گفتم

 

 


ميرم،جاي من اينجا نيست
عشق تو زيبا نيست
رويا نيست
ميرم،جايي كه دريا نيست
اسم تو رو ما نيست
غوغا نيست

 

 

كاش ميشد تا ببيني من اينجا چه تنهام
وقتي كه تو نباشي به هم ميريزه دنيام
اينجا كسي نيست با چشماي ناز و روشن
بي تو چه غريبم من
بي تو چه غريبم من

 

 

از هر جا رد ميشم مياد عكست روبروم
سوخته تو آتيش عشقت شهر آرزوم
دارم آروم آروم مرگ رو به جون ميخرم
ديدي چي اومد سرم
ديدي چي اومد سرم

 

 

ميرم،جاي من اينجا نيست
عشق تو زيبا نيست
رويا نيست
ميرم،جايي كه دريا نيست
اسم تو رو ما نيست
غوغا نيست

 

 

ميرم،جاي من اينجا نيست
عشق تو زيبا نيست
رويا نيست
ميرم،جايي كه دريا نيست
اسم تو رو ما نيست
غوغا نيست


ميرم

+ نوشته شده توسط دوشیزه پریم در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 0:55 |
 

 

مژده بده مژده بده يار پسنديد مرا


سايه او گشتم و او برد به خورشيد مرا

 

 

جان و دل و ديده منم گريه ي خنديده منم


يار پسنديده منم ، يار پسنديد مرا

 

 

کعبه منم ، قبله منم ، سوي من آريد نماز


کان صنم قبله نما ، خم شد و بوسيد مرا

 

 

پرتو ديدار خوشش تافته در ديده ي من


آينه در آينه شد : ديدمش و ديد مرا

 

 

آينه خورشيد شود پيش رخ روشن او


تاب نظر خواه و ببين کاینه تابيد مرا

 

 

گوهر گم بوده نگر تافته بر فرق فلک


گوهري خوب نظر آمد و سنجيد مرا

 

 

نور چو فواره زند بوسه بر اين باره زند


رشک سليمان نگر و غيرت جمشيد مرا

 

 

هر سحر از کاخ کرم چون که فرو مينگرم


بانگ لک الحمد رسد از مه و ناهيد مرا

 

 

چون سر زلفش نکشم سر ز هواي رخ او


باش که صد صبح دمد زين شب اميد مرا

 

 

پرتو بي پيرهنم، جان رها کرده تنم


تا نشوم سايه ي خود باز نبينيد مرا

 

 (روز شنبه - ۷/۷/۸۶ - ساعت ۱۱:۳۰ -ک۳ - ط۳ )


+ نوشته شده توسط دوشیزه پریم در چهارشنبه یازدهم مهر 1386 و ساعت 21:39 |

 

 

 

 

رفتم، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

 

راهی بجز گریز برایم نمانده بود

 

این عشق آتشین پر از درد بی امید

 

در وادی گناه و جنونم کشانده بود

 

 

 

رفتم، که داغ بوسه پر حسرت تو را

 

با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم

 

رفتم که ناتمام بمانم در این سرود

 

رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم

 

 

 

رفتم، مگو، مگو که چرا رفت ننگ بود

 

عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما

 

از پرده خموشی و ظلمت ، چو نور صبح

 

بیرون فتاده بود به یکباره راز ما

 

 

 

رفتم، که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم

 

در لابلای دامن شبرنگ زندگی

 

رفتم، که در سیاهی یک گور بی نشان

 

فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی

 

 

 

من از دو چشم روشن و گریان گریختم

 

از خنده های وحشی طوفان گریختم

 

از بستر وصال به آغوش سرد هجر

 

آزرده از ملامت وجدان گریختم

 

 

 

ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز

 

دیگر سراغ شعله آتش ز من مگیر

 

میخواستم که شعله شوم سرکشی کنم

 

مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر

 

 

 

روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش

 

در دامن سکوت بتلخی گریستم

 

نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها

 

دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم

 

 

+ نوشته شده توسط دوشیزه پریم در سه شنبه سوم مهر 1386 و ساعت 0:16 |
 

 

 آخرين برگ سفرنامه ي باران اينست:


        " که زمين چرکين است "

 

                                                          <ش.ک>

 

+ نوشته شده توسط دوشیزه پریم در سه شنبه نوزدهم تیر 1386 و ساعت 22:25 |
آن روز که تو مرا دوست میداشتی من غرق خویشتن بودم

و

تا به ساحل ات رسیدم تو دیگر غرق خویشتن خویش شده بودی

من دیر نجات یافتم؟!

یا

تو زود غرق شدی؟!

یا

تقدیر ما نرسیدن است؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!

 

 

+ نوشته شده توسط دوشیزه پریم در سه شنبه پنجم تیر 1386 و ساعت 23:22 |
 

 

خداحافظ
خداحافظ پرده نشين محفوظ گريه ها
خداحافظ عزيز بوسه هاي معصوم هفت سالگي
خداحافظ گلم ،خوبم ، نازنینم 
خلاصه هر چه همين هواي هميشه اسمت
خداحافظ اي یاور بي دليل رفتن ها
خداحافظ

 

حالا ديگر ديدار ما به نميدانم آن کجاي فراموشي.ديدار ما اصلا به همان حوالي هرچه باداباد
ديدار ما و ديدار ديگراني که ما را نديده اند
پس با هر کسي از کسان من از اين ترانه محرمانه سخن مگوي
نمي خواهم آزردگان بي شام و چراغ از اندوه اوقات ما باخبر شوند
قرار ما از همان ابتداي علاقه پيدا بود
قرار ما به سينه سپردن دريا و ترانه تشنگي نبود
پس بي جهت بهانه مياور که راه دوراست و خانه ما يکي مانده به آخر دنياست

نه
ديگر فراغي نيست
حالا بگذار تا از قرائت محرمانه نامه ها و روياهامان شاعر شويم
ديدار ما به همان ساعات معلوم دلنشين
تا ديگر آدمي از يک وداع ساده نگريد.تا چراغ و شب و ماه و ستاره بدانند که ديگر ملالي نيست
حالا ميدانم سلام مرا به هواي هميشه اسمت خواهي رساند
يادت نرود گلم به جاي من از صميم همين زندگي سراروي چشم به راه ماندگان مرا ببوس

 


ديگر سفارشي نيست


".تنها جان تو و جان پرندگان پربسته اي که دي ماه به ايوان خانه مي آيند"

خداحافظ

+ نوشته شده توسط دوشیزه پریم در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386 و ساعت 2:31 |
چنين صورت كه از معني پر است
سخت بي‌معني بود صورتگري...
▪ سيف فرغاني

تصور كنيد كه در خيال‌پردازي و ملغمه‌اي از سنت و تجدد، براي هر يك از شكلك‌هاي ياهو يا همان Emoticons شعري متصور شد! براي هر شكلك يك بيت آورده شده است. ببينيم چه مطايبه‌اي از كار درمي‌آيد:
----------------

ز جان شيرين‌تري اي چشمه‌ي نوش
سزد گر گيرمت چون جان در آغوش
○ نظامي
----------------

لبخند معاوضه كن با جان شهريار
تا من به شوق اين دهم و آن ستانمت
○ شهريار
----------------

چگونه شاد شود اندرون غمگينم؟
به اختيار كه از اختيار بيرون است
○ حافظ
----------------

به چشمك اين همه مژگان به هم مزن يارا!
كه اين دو فتنه به هم مي‌زنند دنيا را
○ شهريار
----------------

گاهي به نوشخند لبت را اشاره كن
ما را به هيچ صاحب عمر دوباره كن
○ فروغي بسطامي
----------------

خيال حوصله بحر مي‌پزد هيهات
چه‌هاست در سر اين قطره محال‌انديش
○ حافظ
----------------

عجب عجب كه برون آمدي به پرسش من
ببين ببين كه چه بي‌طاقتم ز شيدايي
○ مولانا
----------------

آرامِ دل غمگين، جز دوست كسي مگزين
في‌الجمله همه او بين، زيرا همه او ديدم
○ فخرالدين عراقي
----------------

منم شرمنده زين ياري كه كردي
همين باشد وفاداري كه كردي
○ وحشي بافقي
----------------

بده يك بوسه تا ده واستاني
از اين به چون بود بازارگاني!؟
○ نظامي
----------------

ما را همين بس است كه داريم درد عشق
مقصود ما ز وصل تو بوس و كنار نيست
○ عبيد زاكاني
----------------

چندين شكستِ كارِ منِ دلشكسته چيست؟
اي هرزه‌گرد مگر نيست كار دگرت؟
○ وحشي بافقي
----------------

مرا هجران گسست از هم، رگ و بند
مرا شمشير زد گيتي، تو را مشت
○ پروين اعتصامي
----------------

گفتي تو نه گوشي (!) كه سخن گويمت از عشق
اي نادره گفتار كجا گوش‌تر از من؟
○ شهريار
----------------

آخرالامر گل كوزه‌گران خواهي شد
حاليا فكر سبو كن كه پر از باده كني
○ حافظ
----------------

جمالش كرد حيرانم، چه ماه است آن نمي‌دانم
كه چشم از كشف ماهيت، نمي‌بندد تأمل را
○ اوحدي مراغه‌اي
----------------

كي توان حق گفت جز زير لحاف
با تو اي خشم‌آور آتش‌سجاف!
○ مولانا
----------------

دريا و كوه در ره و من خسته و ضعيف
اي خضر پي‌خجسته مدد كن به همتم
○ حافظ
----------------

در راه عشق وسوسه‌ي اهرمن بسي است
پيش آي گوش دل به پيام سروش كن
○ حافظ
----------------

خواهم از گريه دهم خانه به سيلاب امشب
دوستان را خبر از چشم پرآبم مكنيد
○ محتشم كاشاني
----------------

مي مي‌كشيم و خنده‌ي مستانه مي‌زنيم
با اين دو روزه‌ي عمر چه‌ها مي‌كنيم ما
○ صائب تبريزي
----------------

به حال سعدي بيچاره قهقهه چه زني
كه چاره در غم تو، هاي هاي مي‌داند
○ سعدي
----------------

از هر طرف كه رفتم جز وحشتم نيفزود
زنهار از اين بيابان وين راه بي‌نهايت
○ حافظ
----------------

تو را زين پس جز فرشته نخوانم
ازيرا كه تو آدمي را نماني!
○ فرخي سيستاني
----------------

آن دگر گفت اي گروه زرپرست
جمله خاصيت مرا چشم اندرست
○ مولانا
----------------

مكن از خواب بيدارم خدا را
كه دارم خلوتي خوش با خيالش
○ حافظ
----------------

خواب مرگم باد اگر دور از تو خوابم آرزوست
خون خورم بي‌چشم مستت گر شرابم آرزوست
○ اهلي شيرازي
----------------

چون نمايد به تو اين دولت روي
رو در آن آر و به كس هيچ مگوي
○ جامي
----------------

نمي‌دانم كه دردم را سبب چيست؟
همي دانم كه درمانم تويي بس
○ اوحدي مراغه‌اي
----------------

گر بدي گفت حسودي و رفيقي رنجيد
گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نكنيم
○ حافظ
----------------

ما شبي دست برآريم و دعايي بكنيم
غم هجران تو را چاره ز جايي بكنيم
○ حافظ
----------------

آه از راه محبت كه چه بي‌پايان است
با دو منزل كه يكي وصل و يكي هجران است
○ صيدي
----------------

مرا صائب به فکر کار عشق انداخت بيکاري
عجب كاري براي مردم بيكار پيدا شد!
○ صائب تبريزي
----------------

رو مسخرگي پيشه كن و مطربي آموز
تا داد خود از كهتر و مهتر بستاني
○ انوري
----------------

گر به خشم است و گر به عين رضا
نگهي باز كن كه منتظريم
○ سعدي
----------------

من مريض درد عصيانم كه درمانم تويي
دردمند اين‌چنين محتاج درمان شماست!
○ محتشم كاشاني
----------------

من چون نزنم دست كه پابند مني
چون پاي نكوبم كه توئي دست‌زنان
○ مولانا
----------------

حباب‌وار براندازم از روي نشاط كلاه
اگر ز روي تو عكسي به جام ما افتد
○ حافظ
----------------

مرا كه سِحر سخن در جهان همه رفته است
ز سِحر چشم تو بيچاره مانده‌ام مسحور
○ سعدي
----------------

اين بدان گفتم كه تا هر بي‌فروغ
كم زند در عشق ما لاف دروغ
○ عطار
----------------

مجلس تمام گشت و به پايان رسيد عمر
ما همچنان در اول وصف تو مانده‌ايم
○ حافظ
----------------

اي غايب از نظر به خدا مي‌سپارمت
جانم بسوختي و به دل دوست دارمت
○ حافظ

----------------
اين هم آخري:


اتل متل توتوله
گاو حسن چه جوره!

  

+ نوشته شده توسط دوشیزه پریم در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385 و ساعت 1:1 |
 

هدفم از ایجاد این وبلاگ این بود که دستنوشته های خودم و متن هایی که دوستشون دارم رو  یه جایی بنویسم که گم نشن و پراکنده نشن.ولی بعد از یه مدت هدفم گم شد.

برای حرف زدن با دوستام و بیان احساساتم براشون باید اینقدر شهامت و شجاعت داشته باشم که باهاشون حرف بزنم و از وبلاگ و  ... کمتر کمک بگیرم

میخوام برگردم به هدفم

از دوستای مهربون و خوبمم که تو این مدت لطف کردن و همیشه باهام بودن ممنونم و ازشون خواهش میکنم که اگر تو وبلاگم بهم سر میزنن فقط برای خوندن متن هام بیان (منت میگذارین، قدمتون به چشمم مثل همیشه)

 

برای بازگشت از یه متن شروع میکنم که خودم ننوشتمش و مال یک آهنگه ولی عاشقشم:

 

 

این مثنوی حدیث پریشانی من است ، بشنو که سوگنامه ویرانی من است

امشب نه اینکه شام غریبان گرفته ام ، بلکه به یومن آمدنت جان گرفته ام

گفتی غزل بگو غزلم شور و حال مرد ، بعد از تو حس شعر فنا شد خیال مرد

گفتم مرو که تیره شود زندگانی ام ، با رفتنت به خاک سیه مینشانی ام

گفتی زمین مجال رسیدن نمیدهد ، بر چشم باز فرصت دیدن نمیدهد

وقتی نقاب محور یک رنگ بودن است ، معیار مهرورزیمان سنگ بودن است

دیگر چه جای دل خوشی و عشق بازی است ، اصلا کدام احمق از این عشق راضی است

این عشق نیست،فاجعه قرن آهن است ، من بودنی که عاقبتش نیست بودن است

حالا به حرف های غریبت رسیده ام ، فهمیده ام که خوب تو را بد شنیده ام

حق با تو بود ، از غم غربت شکسته ام ، بگذار صادقانه بگویم که خسته ام

بیزارم از تمام رفیقان نارفیق ، اینها چقدر فاصله دارند تا رفیق

من را به ابتذال نبودن کشانده اند ، روح مرا به مسند پوچی کشانده اند

تا این برادران ریاکار زنده اند ، این گرگ سیرتان جفاکار زنده اند

یعقوب درد میکشد و کور میشود ، یوسف همیشه وصله ناجور میشود

اینجا نقاب شیر به کفتار میزنند ، منصور را هر آینه بر دار میزنند

اینجا کسی برا ی کسی کس نمیشود ، حتی عقاب درخور کرکس نمیشود

جائی که سهم مرد بجز تازیانه نیست ، حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نیست

ما میرویم چون دلمان جای دیگر است ، ما میرویم هرکه بماند مخیر است

ما میرویم گرچه ز الطاف دوستان ، بر جای جای پیکرمان زخم خنجرست

دل خوش نمیکنیم به عثمان و مذهبش ، در دین ما ملاک مسلمان ابوذر است

ما میرویم مقصدمان نامشخص است ، هر جا رویم بی شک از این شهر بهتر است

از سادگیست گر به کسی تکیه کرده ایم ، اینجا که گرگ با سگ گله برادر است

ما میرویم ماندن با درد فاجعست ، در عرف ما نشستن یک مرد فاجعست

دیریست رفته اند امیران قافله ، ما مانده ایم قافله پیران قافله

اینجا دگرچه باب من و پای لنگ نیست ، باید شتاب کرد مجال درنگ نیست

بر درب آفتاب پی باج میرویم ، ما هم بدون بال به معراج میرویم

 

 

+ نوشته شده توسط دوشیزه پریم در یکشنبه هجدهم تیر 1385 و ساعت 18:31 |
سلام دوستای خوبم

مدت خیلی زیادیه که نبودم

حتی وقت نکردم که به وبلاگ دوستای گلم سر بزنم

راستش امتحان داشتم و حسابی دستم بند بود

بیشتر از هر چیزی یه حس ازارم میده.یه خس که دارم از درون میشکنم.شاید خودم رو گم کردم

میخوام بنویسم.شاید خود واقعیم رو پیدا کنم

از دوستای عزیز و گلم که منو میشناسن خواهش میکنم درباره پست جدیدم هیچی نپرسن

میدونم دلواپسشون میکنم ولی چاره ای ندارم

خواهش میکنم پشتم باشن

مثل همیشه

من اومدم با یه کول بار حرف و احساس

منو میپذیرین؟

 

+ نوشته شده توسط دوشیزه پریم در شنبه هفدهم تیر 1385 و ساعت 23:4 |
+ نوشته شده توسط دوشیزه پریم در چهارشنبه سوم خرداد 1385 و ساعت 9:17 |


Powered By
BLOGFA.COM


#FFFFFF