هدفم از ایجاد این وبلاگ این بود که دستنوشته های خودم و متن هایی که دوستشون دارم رو یه جایی بنویسم که گم نشن و پراکنده نشن.ولی بعد از یه مدت هدفم گم شد.
برای حرف زدن با دوستام و بیان احساساتم براشون باید اینقدر شهامت و شجاعت داشته باشم که باهاشون حرف بزنم و از وبلاگ و ... کمتر کمک بگیرم
میخوام برگردم به هدفم
از دوستای مهربون و خوبمم که تو این مدت لطف کردن و همیشه باهام بودن ممنونم و ازشون خواهش میکنم که اگر تو وبلاگم بهم سر میزنن فقط برای خوندن متن هام بیان (منت میگذارین، قدمتون به چشمم مثل همیشه)
برای بازگشت از یه متن شروع میکنم که خودم ننوشتمش و مال یک آهنگه ولی عاشقشم:
این مثنوی حدیث پریشانی من است ، بشنو که سوگنامه ویرانی من است
امشب نه اینکه شام غریبان گرفته ام ، بلکه به یومن آمدنت جان گرفته ام
گفتی غزل بگو غزلم شور و حال مرد ، بعد از تو حس شعر فنا شد خیال مرد
گفتم مرو که تیره شود زندگانی ام ، با رفتنت به خاک سیه مینشانی ام
گفتی زمین مجال رسیدن نمیدهد ، بر چشم باز فرصت دیدن نمیدهد
وقتی نقاب محور یک رنگ بودن است ، معیار مهرورزیمان سنگ بودن است
دیگر چه جای دل خوشی و عشق بازی است ، اصلا کدام احمق از این عشق راضی است
این عشق نیست،فاجعه قرن آهن است ، من بودنی که عاقبتش نیست بودن است
حالا به حرف های غریبت رسیده ام ، فهمیده ام که خوب تو را بد شنیده ام
حق با تو بود ، از غم غربت شکسته ام ، بگذار صادقانه بگویم که خسته ام
بیزارم از تمام رفیقان نارفیق ، اینها چقدر فاصله دارند تا رفیق
من را به ابتذال نبودن کشانده اند ، روح مرا به مسند پوچی کشانده اند
تا این برادران ریاکار زنده اند ، این گرگ سیرتان جفاکار زنده اند
یعقوب درد میکشد و کور میشود ، یوسف همیشه وصله ناجور میشود
اینجا نقاب شیر به کفتار میزنند ، منصور را هر آینه بر دار میزنند
اینجا کسی برا ی کسی کس نمیشود ، حتی عقاب درخور کرکس نمیشود
جائی که سهم مرد بجز تازیانه نیست ، حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نیست
ما میرویم چون دلمان جای دیگر است ، ما میرویم هرکه بماند مخیر است
ما میرویم گرچه ز الطاف دوستان ، بر جای جای پیکرمان زخم خنجرست
دل خوش نمیکنیم به عثمان و مذهبش ، در دین ما ملاک مسلمان ابوذر است
ما میرویم مقصدمان نامشخص است ، هر جا رویم بی شک از این شهر بهتر است
از سادگیست گر به کسی تکیه کرده ایم ، اینجا که گرگ با سگ گله برادر است
ما میرویم ماندن با درد فاجعست ، در عرف ما نشستن یک مرد فاجعست
دیریست رفته اند امیران قافله ، ما مانده ایم قافله پیران قافله
اینجا دگرچه باب من و پای لنگ نیست ، باید شتاب کرد مجال درنگ نیست
بر درب آفتاب پی باج میرویم ، ما هم بدون بال به معراج میرویم
+ نوشته شده توسط دوشیزه پریم در یکشنبه هجدهم تیر 1385 و ساعت
18:31 |